تبليغاتX
دودکش پاک کن

الیکا دومندس" قورباغه‌ی شاخصی بود که به اتفاق دیگر قورباغه‌ها در برکه‌ای دور افتاده از نقشه‌ی جغرافیا زندگی می‌کرد. الیکا فرزند هزار و شصتم "آلدور دومندس" و "پریموس آنه ماریوس" بود که شبی از شب‌های زمستان که موعد خوبی برای جفتگیری قورباغه‌ها نبود، تخم به عرصه‌ی جهان نهاد.

الیکا از همان دوران کودکی و نوجوانی تمایز آشکار خود را با دیگر همسالانش نشان داد. او در چهل و یکمین روز تولدش در مسابقه‌ی سازهای بادی به علت استعداد بی‌حد و حصرش در باد کردن کیسه‌ی زیر گلویش و تولید اصوات دل‌انگیز در دستگاه‌های متعدد هیچ مقامی کسب نکرد؛ چرا که هیأت داوران پس از 53 نشست یک ساعته او را حائز مقام اول تشخیص دادند و از آن‌جا که چنان مقامی تعریف نشده بود؛ تنها به تقدیر از او اکتفا کردند.

الیکا که نخستین سرخوردگی زندگیش را تجربه می‌کرد؛ تصمیم گرفت گام‌های بعدی به سوی موفقیت را مصمم‌تر بردارد. این بود که در مسابقه‌ی جهش تک ضرب روی پای چپ شرکت کرد و اتفاقاً با اختلاف معناداری از رقبایش پیش افتاد. متأسفانه این بار نیز هیأت داوران حرکت او را حرکتی لوس و دور از قاعده ارزیابی کردند و او را شایسته‌ی دریافت لجن طلایی ندانستند.

زنجیره‌ی شکست‌های الیکا همچنان ادامه داشت تا این که او طی یک حادثه‌ی رمانتیک دل به قورباغه‌ای از مناطق حاره بست که پس از هفده روز تلاش عاشقانه برای به دست آوردن دل دختر در شبی مهتابی او را به همراه "مریدانوس" رفیق ایام شکارش زیر برگ‌های نیلوفر مشغول عاشقی دید.
او ناامید از همه‌جا جهت تسکین آلام روحی‌اش، برکه را ترک کرد و هفت غروب غم‌انگیز به یاد عشق کام نداده‌اش آواز رؤیای سبز کوتاه را سر داد.

الیکا در بازگشت به برکه به علت غیبت ناگهانی و مشکوکش توسط دادگاه عالی قورباغه‌ها به جرم جاسوسی برای ملخ‌های دم چلچله‌ای و شاپرک‌های پا سنجاقی به تبعید از برکه محکوم شد و عینک تلسکوپی یادگار مادربزرگ و سوتک‌های دست‌ساز ایام فراغتش به عنوان لوازم جاسوسی ضبط شد و برای درس عبرت به معرض نمایش عموم قورباغه‌ها درآمد.

حالا الیکا در یک برکه‌ی استوایی مربی آواز قورباغه‌های زیر چهل روز است و قرار است برای تربیت استادان آواز منطقه‌ی آمریکای جنوبی به جنگل‌های ریودوژانیرو سفر کند، هر چند که سفرهای تنهایی همچنان قلب او را می‌فشرد.

http://ketabnews.com/detail-13789-fa-1.html

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

دیپلماسی و شنای قورباغه

مستقبلین حلقه گل گلایل را به گردن حاجی انداختند و گلاب بارانش کردند و فریاد زدند :"دسته گل محمدی به جمع ما خوش آمدی".حاجی از ماموریت پرماجرایی بازگشته بود.یک روز در بلاد کفر بنا به علتی پای حاجی لیز می خورد یا گیر می کند به یک چیزی و می افتد درون استخری که ده بیست تا لولیتا در آن شنا می کردند.یکی از یکی هلوتر و ۱۳ ساله تر.حاجی شنا نمی دانسته و داشته غرق می شده که چنگ می زند به کپل و سینه لولیتاها تا خودش را نجات دهد.والدین این هلوها با صدای جیغ و داد آنها به استخر یورش می برند.رسانه هاسر می رسند وجنجال آفرینی می کنند که حاجی قصد دستمالی کردن دخترکان را داشته.حاجی در نهایت مظلومیت به میهن فراخوانده می شود.شورای شهر درباره ساخت تندیس حاجی و نصب آن در یکی از میادین اصلی شهر جلسه ای تشکیل می دهدتا اسوه ای باشد برای کسانی که در راه انجام وظیفه و خدمت به میهن مورد تهمت و افترا واقع می شوند.

چراغ های رابطه تاریکند

یک روز کاردار پرتغال یا چیزی در آن مایه ها دربازدیداز نمایشگاه نقاشی دانش آموزان مدرسه ای جوگیر می شود و لپ دانش آموز دختری را می کشد.با رسانه ای شدن خبر عده ای کفن پوش از قم راهی تهران می شوند و جلوی سفارت پرتغال تجمع می کنند.لیدرهای بیسج دانشجویی دانشگاههای کشور از دیوار سفارت پرتغال بالا رفته و شیشه های سفارت را می شکنند.وزارت امور خارجه روابط دو کشور را در سطح نگهبان سفارتخانه تقلیل می دهد.یک عده با پلاکاردهایی به زبان انگلیسی مشحون از غلط املایی به مجلس دستور می دهند با پرتغال وارد جنگ شوند.برادران دانش آموز آسیب دیده با قمه و چاقو جلوی سفارت تحصن می کنند.وزارت بازرگانی واردات پرتغال را ممنوع می کند.گروه فشار پرچم پرتغال را به آتش می کشند.نیروی انتظامی از ترس مردم خشمگین به توالت و انباریهای سفارت پناه می برند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

کلاغها برای ریختن کثافتهایشان روی کله آدمها هیج فلسفه ای ندارند.پس سعی کنید در پهنه خلقت بابت اتفاقاتی که پشتشان فلسفه ای نیست دلخور نشوید.کافیست از ته جیب یا کیفتان دستمال فین مالی شده جاخوش کرده ای پیدا کنید و با فروتنی و به دور از کینه ورزی کثافت کلاغ جاهلی را که فرق مبارک را مورد عنایت قرار داده پاک کنید .سپس  قوانین فیزیکی پشت این ماجراها راتحلیل کنید.با متغیرها بازی کنید.مقادیر سرعت و شتاب اولیه و ثانویه و زاویه خروج و برخورد کثافت را به دلخواه تغییر دهید و متغیر های مجهول دیگر را بیابید.چنانچه قابلیت درک مطالب فوق دشوار می نماید می توانید مادر و خواهر کلاغ مذبور را مورد عنایت قرار دهید و اگر از جماعت نسوان هستید کلاغ بی ادب را نکوهش کنید و به راهتان ادامه دهید.
+ نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

اینجا بیژن پاکزاد فرزند محسن آرمیده است.این نوشته سنگ قبر یکی از طراحان سرشناس ایرانی است که در لس آنجلس دفن شده است و من نه از دیدگاه یک فمینیست پتیاره به ظن مخاطبان که از دید یک موجود فضایی که از سیاره مثلا آلدوناس آمده برایم جای سوال است که آیا در کره زمین مردها مسئول زاد ولد و انتشار نفوس هستند.من از مثال های ملموس که گاهی به ذهنم میرسند متشکرم که به من کمک می کنند تا با خودم بیندیشم آیا محسن واقعا به تنهایی از پس تولید بیژن بر آمده است یا نه.ریشه این نادیده انگاریهای زنان آن هم نه در سومالی ایران بنگلادش گابن افغانستان که در شهر فرشتگان لس آنجلس چیست؟                                                                                                                      هرچند برای نوشته سنگ قبرم نقشه دیگری دارم اما اگراولاد ناصالحی داشتم که به وصیتم راجع به نوشته سنگ قبرم عمل نکرد حداقل از او خواهم خواست روی سنگ قبرم بنویسد اینجا شهرزاد بهمنی فرزند عاطفه و اسد آرمیده است.

+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

....و تمام می شوم.
+ نوشته شده در جمعه 25 فروردین1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

چیزهایی هست که وقت هایی یک جورهایی یک جاهایی از آدم را  می سوزاند.زندگی پر است از این زخمها.هی زور می زد مثل هدایت بنویسد.نشد.پوچ نویسی پیشه کرد به سبک خودش.شد پوچ هرزنگار. پیپ را هم اضافه کرد و کافه های پر دود را.اما در زندگی به مقامی شامخ تر از پوچ هرزنگار نائل نشد.حتی دلش رایا نشیمنگاهش را نداشت چون هدایت حیات را وداع بگوید. در حال تعمیر کولر از پشت بام پرت شد و مرد.
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

در آینه نگاه می کرد و مسواک می زد.به او می گفتند "حاج آقا".ته استکان آب ریخته بودتا دهان کفیش را با همان آب بشورد.اهل مراعات کردن بود و آخرت.طبق معمول زنش ملاحت خانم حوله در دست منتظرش بود.آب را سرکشید و با خلط و کف آن رابیرون داد.نگاهی به زنش کردو نگاهی به آینه انداخت.آفت را دید.قلبش لرزید.قلپ دیگری آب سر کشید.حوله را از دست ملاحت خانم گرفت.تصمیمش را گرفته بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت توسط دودکش پاک کن |

یک تفاوت ما و غربی ها اینست که آنها گوشی موبایل می سازند ولی ما به راحتی آن را در چاه مستراح هایمان می اندازیم.می خواهم به روابط عمومی کارخانه چینی کرد نامه ای بنویسم و بگویم این کاسه مستراح ها را از حالت کلاسیک در آورده و استفاده از فرنگی اش را فرهنگ سازی کند.
+ نوشته شده در شنبه 20 اسفند1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

مرد دستانش را چسبانده به دسته داغ قوری.حواسش نبوده پوست چهار انگشت دست راستش را غلفتی کنده است.او زن را مقصر بی مبالاتیش می داند.قوری را می کوبد سرزن. 

زن سرطان پستان دارد پولی برای درمانش ندارد.عریضه ای می نویسد تا آن را در یکی از سفرهای استانی رئیس جمهور به دستش برساند.رئیس جمهور به شهر زن می آید.زن زیر دست و پا له می شود.عریضه زیر لگدهای مردم به قیر گرم آسفالت خیابان می چسبد.زن با چادری جرخورده و چشمی خیس به خانه برمی گردد و با آب و تاب تعریف می کند که عریضه را به دست رئیس جمهور رسانده و قرار است به زودی عمل شود.دکترها پستان های زن بی پول را می برند.مرد زن بی پستان را طلاق میدهد.  

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

پنج شنبه نلی مرا ترک کرد.

جمعه به نلی زنگ زدم.تلفنم را جواب نداد.

شنبه نامه های نلی را خواندم و آتششان زدم.

یکشنبه پرتره ای از نلی کشیدم.

دوشنبه با دوستم فرهاد به یاد نلی مشروب خوردیم.

سه شنبه ناامید از نفرت از نلی.

چهارشنبه یک نفر نلی را با لباس مشکی و عینک آفتابی در قبرستان دیده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

مرد افسرده است.۲ماه است با زن نخوابیده است.البته خوابیده است اما هرکدام رویش را آن طرف کرده و خوابیده است.

زن به یک آژانس مسافرتی زنگ می زند.درخواست یک سفربه آنجامنا می کندو به جاهایی که بتواند قبایل وحشی را ببیند.او عاشق مسافرتهای ماجراجویانه است و مصر است که قبایل دور ازتمدن را قبایل وحشی بداند.زن خوشحال است که می رود آدم وحشی ها را ببیندآدم وحشی های دنیای زن به او تشخص می دهند.حس ابرانسان پنداری زن را ارضا می کنند.

مرد خیلی افسرده است.در کار تجارت سرب قراضه است.۲ماه است که سرکار هم نرفته است.او ۲ماه است که به گروه مخوفی که تبهکاران را به سزای اعمالشان می رساندپیوسته است.۲ماه است که پی برده است کره زمین را کثافت گرفته است.او می خواهد بساط کثافت رابرچیند و راهی بهشت شود.او ۲ ماه است که وقتی می خواهد به شناسایی مکانهای کثیف برودغسل می کند و دست نوشته های مقدسی را با خود این طرف و آن طرف می برد.

زن در میان آدم وحشی هاست.او به اتفاق گروه متمدن همراهش لباسهایشان را وحتی شورتهایشان را در می آورند و دور آتش پایکوبی می کنند.آدم وحشی ها به آنهاچیزهای زینتی که از استخوانهای مردگانشان درست کرده اند می دهندو صورتهای آنها را نقاشی می کنند.زن تا به حال این همه آدم وحشی شاد ندیده بود.آدم وحشی ها از نوشیدنیهایشان به مهمانان متمدنشان می دهند و بعد همگی شکار بزرگ آن روز را تکه پاره کرده و می خورند .

مرد دیگر افسرده نیست.گروه مخوفی که تبهکاران را به سزای اعمالشان می رساندنوید یک رستگاری رابه مرد داده است.رستگاری که از کشاله ران مرد آغاز می شود.او به کشاله رانش مواد منفجره بسته است.از یک ایست بازرسی عبور می کند.به دختر بچه ۵ساله ای که از کنارش عبور می کند لبخند می زند.اینجا ایستگاه آخر است.ایستگاه بعدی بهشت است.دگمه ای را می فشارد.بدنهای تکه پاره به هوا پرتاب می شوند.افسردگی مرد خوب خوب شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

شب بود.پائیز بود.هواسرد بود و من مست بودم و به این فکر می کردم زندگی چیز تخمی عجیبیست.در خانه را زدند.آرزو کردم کاش کسی باشد که بخواهد مرا ببوسد یا در بغلش بفشارد.همسایه بود.گفت:"خانه تان در آتش می سوزد.می خواهید به آتش نشانی زنگ بزنیم".گفتم:"نه!مگر نمی بینید شب است.پائیز است.هوا سرد است.آتش برای همین روشن است".

در رابستم و به گرم شدنم ادامه دادم.

+ نوشته شده در جمعه 22 مهر1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

مرد یک روز صبح از خواب بیدار شد و دید زن زوال یافته ترکش کرده است .او به تجربه می دانست صبح موعد خطرناکی برای جدائیهای گریزناپذیر است.در زندگی او زنها هیچ گاه در نیمه های روز یا سرشب او را ترک نمی کردند.انگار طلوع آفتاب به زنهای زندگیش یادآوری می کردکه می توانند همه چیز را از نو آغاز کنند.

زن زوال یافته رفته بود.شاید مرد آنقدرها فنون درآویختن با زنان زوال یافته را نمی دانست که اگر اراده کرد بتواند حفظشان کند و یا شاید زن آنقدرها باهوش نبود که بفهمد مرد اورا برای ماندن می خواهد.با این اوصاف او جزء معدود زنان زندگی مرد بود که مرزهای ذهن اورا در نوردیده بود و تن بودگی صرف زن را از دید مرد به سخره گرفته بود.

مرد زمانی را در غصه و حسرت و بغض طی کردوازهمان کارها که مردان در فراق معشوقه های بی مهرشان انجام می دهند کرد.شکست و گریست و به مخدرها پناه برد و زن را جستجو کردو دیگر اورانیافت.

ماهها گذشت و سوگواری مرد تمامی نداشت.دشمن متجاوز مرزهای موطن مرد را تهدید کرد.مردان جوان عازم جبهه های نبرد می شدند.مرد نیز با خاطرات محو و شیرین زن زوال یافته در قامت سرباز میهن راهی میدان جنگ شد چرا که انگیزه ای شگفت برای شکست دشمن یافته بود.

مرد هر سرباز دشمن را نماینده مردانی می دید که به زوال محبوب از دست رفته اش کمک کرده  و اورا به تاراج برده بودند.کشت و درید و نابود کرد و سرانجام قهرمان جبهه های نبرد شد و قهرمانانه نیز جان داد.

سالها بعد استخوانهای مرد را در میدان سرباز گمنام شهر دفن کردندهمانجا که میعادگاه زن زوال یافته با مردانی بود که هیچ گاه انگیزه ای برای نبرد با دشمنان سرزمینش نداشتند.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

مردی عادت داشت که به زنان زیبا چشمک بزند.روزی زنان زیبا جمع شدند و مرد را کتک زدند و چشمش را کور کردند.یک ماه بعد خانمی که ظاهرا منشی یک مطب باکلاس بالای شهر بود به مرد زنگ زد و قرار دکترش را یاد آوری کرد .مرد گفت:"خوب شدم خانم منشی.دیگر تیک نمی زنم"

پی نوشت:نگارنده به این سوی چراغ قسم می خورد که داستانش ارتباطی به راهپیمایی زنان هرزه ندارد

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

پونه جون را مدیر مهدکودک شاپرک ازکار اخراج کرده است.اولیاء بچه های مهدکودک شاپرک علیه پونه جون به اتحادیه مهدکودک داران شکایت کرده بودند.قضیه از این قرار است که یک روز پونه جون بجه هارا به گردش علمی برده بود.آن هم به یک کارخانه عکس برگردون سازی.البته نه خود کارخانه.پونه جون بچه ها را حوالی کانال فاضلاب کارخانه عکس برگردون سازی برده بود و به آنهاتوضیح داده بود که چیزهای سمی و خطرناک از فاضلاب کارخانه وارد آب های روان و سرانجام رودخانه نزدیکی های کارخانه می شود.

پونه جون گفته بودکره زمین هرروز با کارخانه هایی مثل کارخانه عکس برگردون سازی و آدمهای خطرناک و پول دوست تهدید می شود.آدمهایی که برایشان مهم نیست ماهیها بمیرند یا آدمها بچه های ناقص بدنیا بیاورند.پونه جون به بچه ها گفته بود به خانه که رفتند نقاشیهایی بکشند ونشان دهند که چقدر کار آدمهای خطرناک و پول دوست بد است.

عرشیا در خانه عکس یک ماهی را کشیده بود و رنگش هم نکرده بود.مادرش گفته بود حالا باید ماهیت را رنگ کنی.عرشیا هم گفته بود ماهیش بی رنگ است.مادر عرشیا بیشتر که دقت کرده بود متوجه شده بود ماهی  پسرش چشم هم ندارد به عرشیا گفته بود:"مامانی چشماشو هم که یادت رفته" عرشیا جواب داده بود:"آخه ماهیم کوره"بعد عرشیا صفحه نقاشی را پرکرده بود از ماهیهای بی رنگ و کوری که توسط آبهای قهوه ای رنگ احاطه شده بودند.مادر عرشیا ته و توی کار رادرآورد وسرانجام علیه پونه جون که بچه ها را ازسن ۵ سالگی با مفاهیم زشت و یاس آور آشنا کرده بود شکایت کرد.

نیلوفر هم در خانه عکس دختری را کشیده بود که یک چشمش ترکیده بود و لب بالاییش به دماغش چسبیده بود.مادر نیلوفر هم نقاشی دخترش را پاره کرده و هماهنگ با مادران دیگر علیه پونه جون شکایت کرد.

اتحادیه مهدکودک داران پروانه مربیگری پونه جون را به علت پروراندن تصاویر دنیایی سرشار از تباهی و سیاهی در ذهن کودکان باطل کرد.مادرها بچه را بردند به مهدکودک ستاره.در مهدکودک ستاره بچه ها را برای گردش علمی پارک می بردند و پروانه ها را نشانشان می دادند.بچه ها هم همیشه عکس یک گل با یک پروانه رویش را می کشیدند.

پونه جون هم که کار دیگری از دستش بر نمی آمد رفت و در یک کارخانه شامپو سازی استخدام شد و اوضاع مالیش سروسامان گرفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

معبودا درزمانه ای زندگی می کنیم که ازگیل کیلویی ۲۸هزارتومان است.عمو استیفن می گوید بهشت افسانه ای بیش نیست..آنها که حرفی برای گفتن دارند در هلفدونی اند.حقوق معنوی و مادی ساخت و پاخت هلفدونی هم متعلق است به کسانی که حرفی برای گفتن ندارندیا فکر می کنند دارند زیادش راهم دارند.روحانیون هنرمند شده اند.هنرمندها کاسب شده اند.کاسب هادزد شدهاند.دزدها رئیس شده اند.خیابانها پراست از بینی های همایونی دخترکان دلربا و پسر مدرسه ای های جرسی و بنگی.معبودا یادت هست دستفروش ها ۳تا شورت را وبعضی باانصافهایشان ۵ تا شورت را ۱۰۰۰تومان میفروختند.حالا با ۱۰۰۰تومان ۳ تا نان هم دستت نمی دهند.آخ دل بی صاحبم ای وای ازگیل کیلویی ۲۸ هزار تومان نمی خوریم اما عمو استیفن این حرفای درگوشی رو تو بوق نکن می دونی چقدرها نفر آدم بخاطر همین بهشت چقدرها کار خوب و ثواب انجام می دهند.به بهشت که اعتقاد دارند وضعمان اینست اعتقاد نداشته باشند که منقرضیم همه از دم.معبودا کاش من را خر می آفریدی.    
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

حسن خانم گوگوش را دوست داشت.خود را به أب و آتش زد تا به کنسرت خواننده محبوبش به اربیل عراق برود.به مادر ۶۸ ساله اش گفت می رود پابوس آقا.وقتی برگشت برایش گوسفند سربریدند.حسن پنهان از چشمها دنبلان گوسفندکه ازقضا سرطان بیضه داشت را کباب کرد و خوردو بعد هم مرد.همسایه هاروی پارچه سیاهی نوشتند:درگذشت مرحوم شادروان محمدحسن ذاکری را که پس از بازگشت از کوی یار به وصال معشوق رسید به خانواده محترم ذاکری تسلیت عرض می نمائیم.همسایه ها تاسالها برای قبولی بچه هایشان در کنکور و باز شدن بخت دخترانشان به روح محمد حسن ذاکری متوسل می شدند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

صبح از خیابان مارجوری رد می شدم.یک نرافیک یک ستونی از ماشین هایی که پر بودند از آدمهایی که داشتند تنهایی سرکار می رفتندنظرم را جلب کرد .جلوتر رفتم.یک سرعت گیر بود که یک جاییش ساییده شده بود یا کنده بودندش.ماشین ها با حوصله به صف بودند تا ازآن صافی دلپذیر رد شوند.صبح در خیابان مارجوری با این آدمها آغاز می شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

میزان پیشرفت جوامع رابطه معکوسی با میزان تاثیرخواست نظرگاه بینش اعتقاد و علایق ناظر بیرونی بر رفتار و سبک زندگی شهروندانش دارد.این واقعیت تلخ همیشه حفره هایی از بدن انسانها را سرویس کرده است.                                                                                                                         دیروز میزبان یک ناظر بیرونی بودم درحالی که سیفون توالت خانه ام خراب بود وبوی گند توالت همه جا راگرفته بود.ناظر بیرونی در آستانه رسیدن به خانه بود.صدر تا ذیل توالت را خوشبو کننده به به زدم.تکه ای از پوست پرتقال را سوزاندم و در گوشه توالت جاسازی کردم.کمی عود بالای سیفون روشن کردم.راهروی دستشویی را غرق ادوکلن گوچی کردم.یک دسته ریحان پشت آینه دستشویی پنهان کردم.کمی هم ادویه های معطر به طور نامحسوس روی کاسه توالت پاشیدم. تا آمدن ناظر بیرونی مستراحم تبدیل به یک عطاری شده بود.خداییش خیلی معطر شده بود آنقدر که هوس می کردم میز و صندلی را ببرم همانجا در راهروی دستشویی گپ بزنیم و مشکلات شش میلیارد و خرده ای آدم روی کره زمین را حل کنیم و کمی هم قهوه بخوریم.

                                                                                                                          

+ نوشته شده در شنبه 13 فروردین1390ساعت توسط دودکش پاک کن |

نویسنده این وبلاگ در زندگیش مدام در حال دگردیسی بوده است یا اینور دیس بوده است یا آنور دیس.الان به جایگاهی رسیده است که واقعا نمی داندکدام ور دیس است فقط می داند که مدتیست به سرش زده یک ناظر آماتوروقایع و رویدادهای محلی ملی و جهانی باشد.همچنین نویسنده این وبلاگ آرزوهای دیگری هم دارد.او دوست دارد در آینده وقتی بزرگ شد نویسنده یک کتاب عامه پسند باشد!!!فعلا این وبلاگ قبرستان نوشته های بی مخاطب یک نویسنده سرخورده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

قهرمان برگشته بود و برای مردمش افتخارآفریده بود.حالا محبوب دلها بود.او در مسابقات ۳ پارچ آب در ۲۰ ثانیه سرکشی اول شده بود.قهرمان دوستت داریم.
+ نوشته شده در شنبه 11 دی1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

خانم پری روز خجندی یک تروریست است و نمی داند که عنصری خطرناک است.او در یک سازمان اقتصادی به نام بانک میم فعالیت می کند و روحش هم از قرار گرفتن نام سازمانش در لیست سازمانهای حامی تروریست خبر ندارد.

یک روز روح خانم خجندی که تصوری انتزاعی از تروریسم دارد به او گفت مدتیست که شبها خوابهای بد می بیند و از خواب می پرد و در یکی از این پرشها و پرسه های شبانه با روح همکار خانم خجندی آقای فرتاش جبرروزگار ملاقات کرده واز او خبر ناگواری شنیده است.

خانم خجندی دهانش را غنچه کرد و پوزخندی به سفاهت روحش زد و به او گفت :"خیلی دورو بر روح این فرتاش نباش.او همیشه دنبال دردسر است و بالاخره سراین فرتاش را تا گه به باد می دهد.خب حالا چی بهت گفت؟ّ!"

روح بی قرار خانم خجندی که پاهایش را از لوستر تا ۷سانت به کف مانده آویزان کرده بود و هی از شدت استرس تابشان می داد گفت:"روح همکار فرتاش می گفت سازمان شما از گروههای تعریف نشده و نامانوسی که ضد بشریت هستند حمایت می کند".

خانم خجندی که داشت نهار فردایش را آماده می کرد قهقهه ای سر داد و گفت:"من که ۱۱سال و ۸ ماه در این سازمان سابقه دارم تا به حال یک حساب پس انداز هم برای هیچ سازمان تعریف نشده نامانوسی که ضد بشریت باشد باز نکرده ام.حالا برو با خیال راحت بخواب.اینقدر هم با روح همکاران مسئله دار من مراوده نکن".

سالها بعد وقتی خانم پری روز خجندی به شرف بازنشستگی نایل شد روحش با یک ملافه خود را از همان لوستری که همیشه موقع استرس از آن آویزان می کرد حلق آویز نمود و خانم خجندی را برای همیشه تنها گذاشت

+ نوشته شده در شنبه 22 آبان1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

مادر پسرک را که ایستاده در جریان رودخانه شاشیده بود کتک میزد.شاش پسرک در جریان عظیم آب رودخانه گم شد و نابود. ماهی کوچکی تا سالها خاطره ماندگار پرش هایش زیر قوس رنگین کمانی شاش پسرکی بخت برگشته را برای دوستانش تعریف می کرد.

+ نوشته شده در شنبه 15 آبان1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

درسرزمین مورچه ها مورچه ای زندگی نمی کرد.چون سرزمین آنها سرزمین مورچه های خودکشی زیر صفر سالگی بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

سانتی متری برقدم افزوده نمی شود اما محیط دایره تردیدهایم هرروز بزرگتر می شود.خیلی وقت است که چیزی در مغزم هی بزرگتر می شود و سفت تر و آن قلاب علامت سوال پرسشهای بی جواب مانده ام است که در دیواره این توده خاکستری جا خوش کرده و نقطه اش  قل می خورد و توی این پیچ و خم های بی انتها این سو وآن سو می رود.

روحم خسته است و می خواهم فاصله بگیرم از این همه مجادلات کسالتبار و حرفهای گنده گنده.می خواهم دوباره مثل بچگی هایم تیله هایم راپخش زمین کنم و تیله بازی کنم.می خواهم دنبال یحیی پسر همسایه بروم که روزی پای درخت چنارکوچه برایش چشم گذاشتم تا پنهان شود اما هرگز پیدایش نکردم.دلم تنگ شده برای عمو زنجیرباف که هیچ وقت نفهمیدم زنجیرم راپشت کدام کوه انداخت.

دلم برای جرزنیهای سربازی هفت سنگ تنگ شده که همیشه اشکم را در می آورد.دلم می خواهد دوباره به کودکی برگردم.

پی نوشت:این نوشته را به یاد همبازی های ساکن خیابان ۱۴ اعتمادیه نوشتم.به یاد شادی کمالی،یحیی نصیرا،فرشید مغیثی،مهتاب معینی،مهران و شادی مرتضایی،رویا افشین مهر...

+ نوشته شده در شنبه 17 مهر1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

از عروسی همکارم برمی گشتیم .دنبال ماشین عروس و یک عالمه فسق و فجور بودیم با سرعت ۱۶۰.تصادف کردیم.من در لحظه هایی که مشغول عشق بازی با عزرائیل بودم به فکم و مادرم فکر می کردم.همه اسم مرا صدا می کردند.انگار زبانم روی کامم آسفالت شده بود.جواب کسی را نمی توانستم بدهم .صداها بلندتر شد.مثل یک قدیس جانباخته در راه حق بلندم کردند و روی برانکارد گذاشتند.یکی می گفت یا حسین.شناختمش .همکارم بود.خیلی اصرار کرده بود با ماشین آنها برویم اما ما می خواستیم جمع دخترانه خودمان را داشته باشیم و شلوغ کنیم.صدای دیگری را هم شناختم رئیسم بود.خیلی دلش سوخته بود حتم داشتم از اینکه در روزهای اخیر درباره مطالبات معوق و جذب منابع ارزان به من فشار آورده بود عذاب وجدان داشت.یکی به زور دستور می داد چشمانم را باز کنم.راننده کامیونی که کامیونش را کنار جاده متوقف کرده بود بالای سرم آمد.یک چیزی داد به همکارم.آب میوه بود ظاهرا .همکارم سرم را بلند کرد چند قطره از آن را در دهانم ریخت.گلویم خنک شد.کمی بیشتر .حالم جا آمد.از برانکارد آمدم پایین.خیلی ترسیده بودم همه را هم ترسانده بودم .دیگر کسی به من اهمیت نمی داد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

پدرم متخصص دندریت و مادرم متخصص سیتوپلاسم سلولهای سرطانی هستند.آنها دوست داشتند من هم به مقام شامخی در زندگی برسم اما من نهایتا یک ویترین زن نیمه حرفه ای و ستون نویس حرفه ای یک روزنامه بدنام از آب در آمدم.دیروز مادرم با دفتر روزنامه ای که در آن کار می کنم تماس گرفت و گفت به من بگویند چون در زندگی به مقام شامخی نرسیده ام جز نسبت خونی نسبت دیگری با من ندارند و من نزد همکارانم که فهمیدند من پدرو مادری دارم که در زندگی به مقام شامخی رسیده اند شرمنده شدم.
+ نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

این هفته می خواهم کتابی را برایتان معرفی کنم که اسمش هست "همسایه ای در دوردست های ارغوانی".نویسنده این کتاب خانم م ن دباغ زاده است که اکنون در خارج از کشور زندگی می کنند.با توجه به اینکه متن داستان سانسور شذه است چیزی از داستان نمی دانیم ولی شما می توانید به ابتکار خودتان درباره اتفاقاتی که در این داستان رخ می دهد خیالپردازی نمایید.درضمن از آنجا که نگارنده این سطور با ۱۹ واسطه با خانم نویسنده دوست است یک راهنمایی کوچک درباب افتتاحیه داستان را ضروری می داند.                                   

یک الوار سرگردان در یک سوی رودخانه ای خروشان.یک غریبه تازه وارد این سوی رودخانه و زنی که پابرهنه از تاکستان تا آن سوی رودخانه پسر۸ ساله ای را دنبال کرده.دنیا پراست از داستانهایی که این سو و آن سوی چیزها اتفاق می افتد.پس نباید خیلی هم سخت باشد.تا معرفی های دیگر بدرود.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

بیست سال پیش بود.خانه تکانی عیدداشتیم.در انباری خانه کتاب جالبی توجهم را جلب کرد.همه مشغول کار بودند و هیچ جوری نمی شدبهانه ای برای کارنکردن آورد اما تمام هستی من درآن لحظات نشئه خواندن یک سطراز آن کتاب گردوخاک گرفته بود.طبیعت واهریمن دست به دست هم دادندو راهی پیش پایم گذاشتند.                توالت وجیشی که آن لحظات برایم مقدس بودند به فریادم رسیدند.باسرخوشی زایدالوصف یک آدم خنگ وارد توالت شدم با کتابی دردست ودری که یادم رفت کامل ببندمش.رحم خداوند بود یا مثانه خالی که باعث شد شلوارم را پایین نکشم.نشستم وصفحات کتاب را ورق زدم و با هولی عظیم به واکاوی جهان بینی نویسنده پرداختم.دقایق سپری شدند گویا جیش بر یکی از اهالی خانه مستولی شده بود یا واقعا دنبال از زیر کار دررویی ناخلف و چموش بودند که سر از توالت درآوردند.برادرم بود.حالا وقت انتقام کشی بود.ازهمان جا به صدایی بلند شرح ماوقع می داد به اهالی خانه.بعد از آن واقعه توالت برای من به معبدی برای خلاقیتهایم تبدیل شد و من مینیمالهای توالتی چندی به نگارش درآوردم وسعی کردم به آن منبع الهام همچون گاو مقدسی بنگرم که سرچشمه زایش بیشتر تفکراتم در باب داستان نویسی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر1389ساعت توسط دودکش پاک کن |

تابستان داغ                                                                                               روسری های شل                                                                                       آه                                                                                                             کارزاری داریم برادر

+ نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت توسط دودکش پاک کن |